تبليغاتX
رفاقت
 
رفاقت
 
 
 
VAGHEAN MOTEASSEFAM CHON HICH VAGHT FEK NEMIKARDAM REFAGHATAM BA DOOSTAM BE HESADAT TABDIL BESHE ,ONAM HESADAT TO CHIZAYE MOZHEK.                                               MANAM DG BA IN WEB HAL NEMIKONAM !        BYE BAGHALYA [SHAGHAYEGH]                  

 |+| نوشته شده در  9 Mar 2009ساعت 10:23 PM  توسط _M3__  | 
salam bacheha man dige az in blog estefa midam esmesh refaghat nist pishnahad mikonam esmesho bezaran hesadat.movazebe khodetoon bashid

fatisoso


 |+| نوشته شده در  5 Mar 2009ساعت 9:37 PM  توسط _M3__  | 

Happy Valentine's Day

SiMSiM JoOJOo 

 |+| نوشته شده در  11 Feb 2009ساعت 9:3 PM  توسط _M3__  | 

Let me Be SomeThing

If I can't be your all-the-time

lemme be your now-and-then-ner

And if I can't be your now-and-then

Lemme be your you-tell-me-when-ner

And if I can't be your Mr.clean

Lemme be your Mr.Dirty

If I can't be your serious LOVE

Lemme be your just-for-funner

Baby, don't you leave me this way

Lemme be SOMETHING

 

بگذار چیزی باشم

اگر نمیتوانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم

و اگر نمیتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو میگویی کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اینطوری ترک نکن...

بگذار در زندگی تو دست کم چیزی باشم ...

shel silver stain

*simsim joojoo*

 |+| نوشته شده در  25 Jan 2009ساعت 9:56 PM  توسط _M3__  | 
يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند. برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم چت کرد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد

fati.takpare hamishe tanha

 |+| نوشته شده در  15 Jan 2009ساعت 1:56 PM  توسط _M3__  | 
چرا اسمش خلیج عربی نباشه؟

می دونین، من وقتی به چیزهایی مثل مرز کشورها فکر می کنم، یاد بازی بعضی از این پسر بچه ها می افتم که هر کدوم چند تا ماشین کوچولو بر می دارن و با یه تفنگ میرن یه گوشه از قالی می شینن. خطهای قالی رو نشون می کنن و قرار می ذارن: "خونۀ من از اینجا تا اون خط، خونۀ تو از این طرف تا دم میز." و بعد از تموم این قراردادا شروع می کنن هی به خونۀ همدیگه حمله کردن تا مثلاً ماشینای دوستشون (یا دشمن، نمی دونم) رو صاحب بشن. به نظر شما دعوا سر اینکه اسم این خلیج، خلیج فارس باشه یا عربی شبیه کارای این پسر بچه ها نیست؟ راستی به این فکر کردین که چرا به یک ژنرال ارتش که توی یه جنگ مهم دست تنها و با یه اسلحۀ کمری یک کمپ از سربازای دشمن رو از پا در میاره نشان شجاعت می دن در حالی که از نظر خیلی ها حداقل مجازات قتل حبس ابده؟

fati.soso.takpare hamishe tanha

 |+| نوشته شده در  15 Jan 2009ساعت 1:51 PM  توسط _M3__  | 
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند

و او پرسید
گر یک فردِ انسان، واحدِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت

بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

fati soso

 |+| نوشته شده در  15 Jan 2009ساعت 1:45 PM  توسط _M3__  | 
 

....A Friend


(A)ccepts you as you are


(B)elieves in you


(C)alls you just to say HI


(D)oesn t give up on you


(E)nvisions the whole of you (even the unfinished parts)

 
(F)orgives your mistakes


(G)ives unconditionally


(H)elps you


(I)nvites you over


(J)ust be with you


(K)eeps you close at heart


(L)oves you for who you are


(M)akes a difference in your life


(N)ever Judges


(O)ffer support


(P)icks you up


(Q)uiets your fears


(R)aises your spirits


(S)ays nice things about you


(T)ells you the truth when you need it


(U)nderstands you


(V)alues you


(W)alks beside you


(X)Eplains thing you don t understand


(Y)ells when you won t listen and


(Z)aps you back to reality

FATI.SOSO(TAKPARE HAMISHE TANHA

 |+| نوشته شده در  14 Jan 2009ساعت 1:56 AM  توسط _M3__  | 

 

اگه من خدا بودم!!

خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم ! چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه ! وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !



کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن ! هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام … حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن ! یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !



اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که ! همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم ! یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه ! هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم …عزیز دلم … فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !



قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این …س شعر ها نباشه ! عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ….. خدا کیلو چند ….. کدوم خدا ؟



اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکرد

fati.soso

 |+| نوشته شده در  14 Jan 2009ساعت 1:5 AM  توسط _M3__  | 

به تو می اندیشم

من وجودم خالی است

تهی از هرچه تو می انگاری

من کویری هستم، در پی قطره آبی از نور

کوله بارم پردرد و درونم بی درد و خروش نفسم از همه درد،

من نمی دانستم که شقایق زیباست و هزار می خواند و غروب ،

از شوق دیدار طلوع سر تسلیم به روز می آرد

و نسیم شب را

به نوازشگر دست های هوا می سپارد من اگر تلخم و گر افسرده

به تو می اندیشم.به تو که روح وجودت ،

شوق پرواز به من خواهد داد.

به تو می اندیشم به وجودت،لبریز از جوشش عشق

به جفای یک تیر،به فراق دل زخم خورده خود من،

اگر سردم و گر تب دارم خاطرات سبز دیدار تو در دل دارم

لحظات سبز ایمان و سلام پشت دروازه شهر که به تدبیر دو عالم زیباست

که به هر شوق و به هرعمر رویاست

با قفل دستان نشاط آورتوست

که به مهمانی رسوایی شب خواهد رفت

و تو خواهی آورد جوشش لحظه عشق و به تقدیم وجودت همه را از رخ زیبای بهار،

بهره مند خواهی ساخت،

انتظارم سخت است و پر از ساعت تنهایی و غم به تومی اندیشم.

رازهای غم تنهایی را زمزمه دل تارم کردی به تو می اندیشم

به تو ای جاذبه روشن تاریکی ها به تو می اندیشم

fati.soso

 |+| نوشته شده در  14 Jan 2009ساعت 0:54 AM  توسط _M3__  | 
 
  بالا